تبلیغات
وبگرد تنها - خاطرات شاهزاده ایرانی در prince of persia sands of time (قسمت اول از سه قسمت)

تبلیغات
اخبار / اطلاعیه
نوشته های بچه های بندر "جدید"
تازه ها
سوژه کردن پسرا و دخترا و زن و شوهرا ( جدید )
داستانک های ( زیبا )
سرگرمی و طنز
اس ام اس و جک
بیوگرافی هنرمندان
فال و طالع بینی
طراحی کارت ویزیت بیاتو بندرعباس "جدید"
بنر ، لوگو ، کارت ویزیت بیا تو بندر (جدید)
در مورد هرمز گان
گالری عکس
مذهبی
خودرو
ورزشی
رادیو وتلویزون
فتوشاپ و گرافیک
ایا می دانید که...
عمومی
اقتصادی
سیاسی
دانستنی ها
درمورد زنان و متعهلان
پزشک و سلامت
اموزش های کاربردی
** بخش ترفند ها **
ترفند ویندوز
ترفند اینترنت
ترفند هک و بوت
ترفند رجیستری
ترفند برنامه
ترفند یاهو
ترفند موبایل
یخش دانلود و نرم افزار
آیکون
فونت
ابزار هک و بوت
ابزار عکس
ابزار ویندوز
ابزار اینترنت
ابزار صوتی
ابزار موبایل
ابزار طراحی
ابزار فارسی
ابزار کاربردی
ابزار مولتی مدیا
ابزار دانلود و آپلود
ابزار آنتی ویروس
ابزار مودم و تلفن
** بخش کاربردی ها **
مقالات
سخت افزار
معرفی سایت
دعوتنامه پرشین و پارسا
مطالب درخواستی
Ebook & PDF & SWF
کدهای جاوا اسکریپت
** بخش سرگرمی و تفریح **
فیلـم
حرف دل...
اهنگ ایرانی
اهنگ خارجی
موزیک تصویری
بازی رایانه ای
** بخش موبایل **
رینگتـون
کلیپ موبایل
بازیهای موبایل
گوشیهای موبایل
عکس و تم موبایل
** بخش دیگر موضوعات **
اشپزی و هنر خانه داری
متن اهنگ ها
مدل مو
مدل لباس
لوازم ارایشی
کامران هومن
قالب وبلاگ
ماهواره
فیلتر شکن

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



RSS

وبگرد تنها
اگه توام تنهایی بیا پیش من ...

دوشنبه 23 شهریور 1388

خاطرات شاهزاده ایرانی در prince of persia sands of time (قسمت اول از سه قسمت)
مرتبط با : بازی رایانه ای
 

سلام. قراره از امروز به بعد برای شما خواننده های عزیز  بیا تو بندر ( بندرعباس ) داستان کامل بازی ها رو بزرام

اما به سبکی متفاوت

اینبار داستان ها رو از زبون خود شخصیت اصلی بشنوید! و حتی شاید از زبون یه شخصیت فرعی!

   

خاطرات شاهزاده ایرانی در prince of persia sands of time (قسمت اول از سه قسمت) انحصاری بیا تو بندر

60%

درجه فکری

80%

درجه هجان

60%

درجه اکشنیت

T

درجه سنی

8.9/10

نمره

 

سلام. من مرصاد  هستم و قراره از امروز به بعد برای شما خواننده های عزیز  بیا تو بندر ( بندر عباس ) داستان کامل بازی ها رو بزرام

اما به سبکی متفاوت

اینبار داستان ها رو از زبون خود شخصیت اصلی بشنوید! و حتی شاید از زبون یه شخصیت فرعی!

   

خاطرات شاهزاده ایرانی در prince of persia sands of time (قسمت اول از سه قسمت) انحصاری بیا تو بندر

60%

درجه فکری

80%

درجه هجان

60%

درجه اکشنیت

T

درجه سنی

8.9/10

نمره

  امروز جاسوسمان از هند پیامی فوری برایمان آورده استجاسوس : پادشاه زنده باد. امروز مهارجه ای برای پادشاه هند ساعت شنی بسیار بزرگی آورد. میگوید با این وسیله میشود دنیا را تسخیر کرد. حتی کنترل زمان نیز با این وسیله ممکن است!
پدرم سخت نگران شد
پرنس: خب پدر حالا میخوای چیکار کنی؟
پادشاه: چاره ای جز حمله به هند نداریم. چون روابط سیاسی خوبی هم باهاشون نداریم
-اما پدر اونا خیلی قدرتمندند
-نگران نباش. وزیر هند نیز با ماست!
شبانه حمله را شروع میکنیم. وزیر دروازه اصلی را از داخل برایمان باز میکند. به راحتی وارد میشویم. ناگهان مردی در جلوی اسب پدرم ظاهر میشود. او وزیر است.
وزیر: پادشاها راه ورودی اصلی اتاقی که دستگاه در آن نگه داری میشود دارد بسته میشود.

چاره ای نیست. به سرعت به طرفش میرم و از ورودی که دارد بسته میشود وارد میشوم. پس از مدتی به اتاق دستگاه میرسم. چیزه جالبی است.

اما چیزه جالب تری نظرم رو جلب میکنه. پس کلید دستگاه اونه. عجب خنجر زیباییه!. بعد از برداشتنش چیزه جالبی رو میفهمم. با این خنجر میشه زمان رو به عقب برگردوند!.

در رو باز میکنم تا پدرم و بقیه وارد شن. به سوی پرشیا و ببیلون حرکت میکنیم
آه. هیچ جایی جای خانه را نمیدهد! پدرم همه اشخاص مهم را دعوت به جشنی کرده است تا در آن از این دستگاه پرده برداری نماید. پرده را کنار میزنند و دهان مه از تعجب باز میماند. واقعا دستگاه جالبیست.
وزیر : پادشاها, بهتر نیست دستگاه را باز نماییم تا قدرتش آزاد شود و بینیم چه قدرتی دارد؟
پادشاه : آری , پسرم بازش کن!
ناگهان دختر پادشاه هند از قفسش در بالا فریاد هایی میکند! به من چه! خنجرم را در دستگاه فرو میکنم و میچرخانمش. ناگهان شن ها در همه جا با سرعتی عجیب پخش میشوند. همه سربازان دارند به زامبی هایی زشت و عجیب تبدیل میشوند. عجیب است. وزیر با خواندن وردهایی خود را حفظ میکند. دارد به طرف من می آید.
سنگ هایی فرو میریزند و فاصله ای بین من و او می افتد. نمیدانم چرا من و دختر پادشاه هند تبدیل نشدیم. او آن طرف در تالار اصلی است. غولها به طرف من هجوم می آورند. عجیب است. آنها فنا ناپذیر هستند! دخر از آن طرف فریادی میزند : خنجر زمان را در آنها فرو کن! آری رست میگوید. با فرو کردن خنجر ذر آنها میشود نابودشان کرد
در  بر اثر افتادن سنگی باز میشود و او فرار میکند. مثل اینکه فقط 3 نفر زنده مانده است. من و دختر و وزیر.
به دنبال دختر میدوم ولی او از من فراریست!
بالاخره در جایی میبینم که با کمانش به شدت دارد از خود دفاع میکند و در بن بستی گیر افتاده است

نجاتش میدهم و شروع به صحبت با او میکنم

پرنس:  جریان چیه؟!چرا فقط ما 3 نفر ماندیم؟
دختر :یکی از قدرت شن های زمان این است که همه افراد سربازان وحشی میشوند بری کسی که بتواند به آنها دستور دهد. فقط 2 نفر میتوانند جلوی تبدیل را بگیرند. کسی که این گردن بند را دارد و کسی که این خنجر را دارد.
پرنس:باشه!پس اون وزیر چرا تبدیل نشده؟!الان م باید چیکار کنیم؟راستی اسمت چیه؟!
دختر:اون رو نمیدونم. احتمالا با ورد جلوی تبدیلشو گرفته.اسم منم فرح هستش. هی! اونجا رو نیگا کن. اون پرنده های تبیل شده زامبی دارن دستگاه رو به بالای اون برج میبرن. باید اونجا بریم
پرنس: اونجا خزانه قصر است. نفوذ به آنا سخت ترین کار است. خب اونجا بریم ه چی؟!
فرح : وزیر تا خنجر رو نداشته باشه نمیتونه کاری انجا بده. باید قبل از اینکه بتونه خنجر رو ازت بگیره خودمون رو به دستگاه برسونیم و اون رو ببندیم تا شن ها به دستگاه برگردن و زامبی ها بمیرن
پرنس: باشه بریم. ولی سر راهمون به اتاق مخی میریم تا من با پدرم صحبت کنم. خوشبختانه اونا موقع پخش شدن شن ها فرار کردن

فرح قبول میکند و وارد اتاق میخفی میشویم.خدایا! چی میبینم پدرم ه یکی از اون زامبی ها شده.

او به طرف من هجوم می آورد و من مجبور به دفاع میشوم و اون رو نابود میکنم و بعد با ناراحتی میشینم. فرح به طرفم می آید تا دلداریم بدهد.

پرنس : لازم نیست چیزی بگی. او قبلا به دست شنا کشته شده بود. من فقط یه زامبی رو کشتم
به طرف خزانه راه می افتیم و موفق میشوم به دستگاه دسترسی پیدا کنم. اما یک لحظه صبر کن! اگر دستگاه را ببندم تکلیف این همه آدم مرده پس چه میشود؟تکلیف مردم سرزمینم پرشیا چه میشود.نه! نمیتوانم به همین راحتی سرزمینم را به اطر جانم نابود سازم. الان زمان در دستان من است! باید کار دیگری کنم.
اما ناگهان وزیر وارد اتاق میشود و با جادویش ما ب بیرون پرت میکند و ما در جای تاریک و نا معلومی گیر می افتیم.
فرح: خب انگار گیر افتادیم!
پرنس: حالا به نظرت چیکار کنیم؟!
فرح: میدونم خنده داره ولی مامانم گفته هر جا به مشکلی برخوردی فقط بگو "کاکولوکیا " !
اما با گفتن آن کلمه ناگهان صدایی می آید و انگار دری مخفی باز میشود!
فرح را صدا می کنم اما او انگار رفته است.
در پلکان های پیچ در پیچ و جادویی میروم تا او را پیدا کنم و بالاخره او را در استخری شنا کنان میابم!
سانسور!
پس از مدتی از خواب بیدار میشوم و میبینم که فرح خنجر را برده و گردن بند را گذاشته است تا تبدیل نشوم! لعنتی! از راه و از بین زامبی ها فرار میکنم و به مکان گردی میرسم. جالب است زامبی ا دیگر مرا دنبال نمیکنند!
به پشت سرم نگاه میکنم. انتظار دیدن غولی بزرگتر را دارم! وای خدای من! شمشیر مقدس! آن را بر میدارم. زامبی ها با یک ضربه این شمشیر نابود میشوند
وارد قصر میشوم. وای فرح دارد از یک شکستگی پایین میوفتدو به سرعت میدوم اما فقط میتونامم موقع سقوطش از لبه تیز خنجر بگیرم. فرح میداند که ثانیه ای بعد خنجر دستم را خواهد برید و او همراه خنجر به پایین خواهد افتاد. خنجر را ول میکند تا بلکه من این دفعه بتوانم دنیا را نجات دهم.
این دفعه دقیقا میدانم باید چه کار کنم
خودم را به خزانه میرسانم و بر روی دستگاه میروم. وزیر دوباره سعی میکند جلویم را بگیرد
وزیر : میدونی داری چیکار میکنی؟!
پرنس: آره. دارم جلوی این اتفاقات رو میگیرم!
ناگهان وزیر وحشت میکند و سعی میکند جلویم را بگیرد. اما دیر شده است و من زمان را برگردانده ام و الان در چادرم در نزدیکی مصر 1 شب قبل از حمله هستم
ناگهان از خواب بیدار میشوم. به سرعت به طرف قصر پادشاه هند حرکت میکنم و مخفیانه وارد اتاق فرح میشوم
جریان را به او میگویم ولی باور نمیکند! تا صبح برایش همه چیز را تعریف میکنم اما ناگهان وزیر که داشت مخفیانه گوش میکرد وارد اتاق میشود!
او به من حمله میکند و من در نهایت او را شکست میدهم و خنجر را به فرح میدهم و به او میگویم که این را به شدت خودت مخفی کن انگار که از قبل وجود نداشت!
 قبل از رفتن فرح از من سوالی میپرسد :
راستی اسمت رو نگفتی!
اما من فقط به او میگویم : کاکولوکیا !
منتظر قسمت دوم باشید!


...



نوشته شده توسط مرصاد بندار در ساعت 06:08 ب.ظ
نظرات ()

من مرصاد متولد 1370 از بندر عباس هستم

نظر یادتون نره منو با نام ** وب گرد تنها ** لینک کنید

مدیر وبلاگ: مرصاد بندار



کدام مطالب را بیشتر می پسندید؟










صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | طراح قالب | منبع قالب های رایگان

.:: Webgard Tanha : www.Bia2bandar.Net ::.



سرگرمی و تفریحی نیک فان دات کام

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب وردپرس

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

فال و طالع بینی

فال حافظ

استخاره با قرآن

عکس کودکان ناز شما در پیکستان نیک فان دات کام

پیام های شما به عزیزانتان در پیامستان نیک فان دات کام

گروه اینترنتی اطلس

نیک فیس دیزاین

طراحی سایت

طراحی بنر و هدر

طراحی قالب وردپرس

دانلود انواع نرم افزار فارسی

بازی آنلاین