دسته بندی :
حرف دل... ,
عمومی ,
خیلی تو خودش بود، آخرش دلم را زدم به دریا و گفتم: تو هیچ عاشق شدی؟ 
گفت: آره. 
گفتم: چند بار؟ 
گفت: خیلی. 
گفتم: مگر سر می بری؟ 
گفت: یکبار. 
گفتم: چه حسی داشتی؟ 
گفت: عشق حس نیست، باوره، مکتبه، بودنه. 
گفتم: اینا را که گفتی یعنی چی؟ 
گفت: تا حالا سوار قطار شدی؟ 
_ آره. 
_ دیدی یکی ترمز قطار را بکشد؟ 
_ آره. 
_ به اون میگن عشق! 
گفتم: یعنی عشق ترمز قطاره؟ 
گفت: نه بابا! تو چقدر پرتی، یه جور گیر کردنه. 
گفتم: یعنی آدم به هر چیزی گیر بکند عاشق شده؟ 
گفت: ببین! اصلاً قطار و گیر کردنو ول کن، ببین عشق یه لحظه واقعاً نابه، که تو زندگی هر کسی در یک لحظه ی خاص پیش می آید مثلاً همین ازدواج، دیدی بعضی ها می گویند: طرف را دیدم یک دل نه صد دل عاشقش شدم. 
_ خب منظور؟ 
_ ببین وقتی آدم عاشق می شه قلبش یا کند یا می ایسته، صداش در نمیاد، چشماش می خواد از حدقه بیرون بزند و … 
گفتم: یعنی وقتی آدم اینطوری بشه، عاشق شده؟ 
با بی حوصلگی گفت: آره. 
آن شب سر میز غذا وقتی غذا تو گلویم گیر کرد و بسوی دستشویی دویدم، وقتی خودم را در آینه دیدم فهمیدم عاشق شدم. به خودم گفتم: بعضی ها عجب بد سلیقه اند، به چی میگن عشق؟ 
منبع : حاجی
.:: ارسال مطلب توسط
مرصاد بندار در تاریخ چهارشنبه 25 شهریور 1388, 10:48 ق.ظ