مرتبط با :
داستانک های ( زیبا )

می گویند روزی پینه دوزی از راهی می گذشت. ناگهان دید
کودکی عنقریب از بالای مناره ای خواهد افتاد. مردم جمع شده و منتظر اتفاقی
ناگوار بودند. پدر و مادر کودک جزع و فزع می کردند.
ناگهان دست کودک
از تحمل وزنش خسته شد و سقوط آغاز شد. کودک بیچاره چند متری بیشتر تا زمین
فاصله نداشت که با صدای فریاد مرد پینه دوز که گفت: بایست! بین زمین و
آسمان معلق ماند و آرام آرام به زمین رسید. مردم به سوی پینه دوز حمله ور
شده و قصد تکه تکه کردن لباس او به قصد تبرک داشتند که با نهیب پینه دوز
به خود آمدند که گفت: مردم، من کاری نکردم. عمری هر آنچه خدا گفت من اطاعت
کردم و حالا هم من چیزی از خدا خواستم و او اجابت کرد!
باز ماه رمضونی، روزه نگیر...
...