مرتبط با :
داستانک های ( زیبا )
می بینی؟
می بینی سلام کردن به کسی که سلام را می فهمد چقدر مشکل است!
نیم ساعت پیش، خدا را دیدم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی
که من ایستاده بودم آمد، آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با
او اشتباهی گرفته ام.
اگر ستاره ها معتاد تفسیر نبودند ، چه راحت می شد از آنها پرسید
که حالتان چطور است؟
به من بگو! فرزانه ی من !
چرا ستاره ها به تفسیر معتادند؟
حق با تو بود!
می بایست می خوابیدم
...