مرتبط با :
داستانک های ( زیبا )
من هر وقت خواستم این داستان رو برا کسی بفرستم حتما از اول خودم نوشتم . با اینکه قبلا در جاهایی این را تایپ کردم ولی هیچ وقت دلم نیومده کپی پیس کنم .
این داستان رو یه بار برا بهترین دوستم ( خودش خوب می دونه منظورم کیه ) نوشتم . اون موقع یادمه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ...
این بهترین داستان زندگیم بود که روی من خیلی تاثیر مثبت گذاشت .
من هر وقت خواستم این داستان رو برا کسی بفرستم حتما از اول خودم نوشتم . با اینکه قبلا در جاهایی این را تایپ کردم ولی هیچ وقت دلم نیومده کپی پیس کنم .
این داستان رو یه بار برا بهترین دوستم ( خودش خوب منظورم کیه ) نوشتم . اون موقع یادمه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ...
این بهترین داستان زندگیم بود که روی من خیلی تاثیر مثبت گذاشت .
یه روز یه کوهنوردی تصمیم میگیره بره هیمالیا رو به تنهایی فتح کنه . میره و میره تا اینکه روز آخری که داشت به سر کوه می رسید به شب برمیخوره .
شب بود و همه جا تاریک تاریک . کوهنوردم که خیلی دلش می خواست هر چه زودتر به بالای کوه برسه دلش نمیومد وایسه تا روز شه .
داشت سخره ها رو یکی بعد از دیگری طی می کرد که یهو طناب از سخره جدا شد و به شدت بطرف پایین سقوط کرد . نیروی جاذبه زمین کوهنورد رو با تمام وجود به طرف خودش می کشید.
کوهنورد که دیگر امیدی برای زنده مانده نداشت محکم داد می زنه : خدا یااااااا کمکم کننننننننن
در همین موقع طناب به سخره گیر می کنه و کوهنورد بین زمین و آسمون معلق می مونه . با زجر و نا امیدی دوباره فریاد می زنه : خدایاااااااااا پس کجایی تو ؟
در همین موقع صدای آهنگینی به گوش میرسه . صدا میگه : با من کاری داشتی ؟
کوهنورد میگه : بله نجاتم بده .
صدا میگه : مطمئنی من می تونم نجاتت بدم ؟
کوهنورد میگه : بله که مطمئنم .
صدا میگه پس اگر مطمئنی طنابت را رها کن .
کوهنورد با شنیدن این حرف محکم طنابش رو میگیره و میگه : من میگم کمکم کن اون وقت تو میگی تنها وسیله نجاتم رو رها کنم!!!!!!!؟؟ نخواستیم کمکمون کنی .
صدا رفت .
فردای آن روز یه گروه کوهنوردی با جسد مردی روبرو می شوند که تنها و تنها یک متر با زمین فاصله داشت !
برچسب ها :
داستان موتاه-
...