تبلیغات
وبگرد تنها - نوشته های واقعی یک عاشق

نوشته های واقعی یک عاشق

اینکه به تو نمی رسم حرف تازه ای نیست.........

 

مسیر امدن و رفتن تو را ان قدر امدم و دست خالی بر گشتم که کفش هایم از التماس نگاهم شرمنده شدند.

اینکه اگر یک روز نباشی ومن بیهوده این لحظه های خسته و ملول را انتظار بکشم تا شاید فردا بیایی ،درد کمی نیست.

نمی دانی....نمی دانم ایا می دانی چیز کمی نیست اینکه هیچ کس نمی داند چقدر دیوانه وار دوست دارم .

می ترسم ..... می ترسم  از اینکه یک روز قلت یخ بزند و خورشید هیچ وقت در قلب یخ زده ات  طلوع نکند ، نتابد حتی دریاچه ی چشمهای من هم ان را اب کند.

می ترسم یک روز بیاید که دیگر هیچ پرنده ای روی شاخه دلت ننشیند و من بیهوده  در انتظار اخرین معجزه بنشینم و انتظار اخرین معجزه بنشینم و انتظار بکشم،انتظار برای تویی که هیچ گاه این سطر هارا باور نکردی .

ارزویم این است که یک روز این است که یک روز سردی وجودم را با پائیز غم به دور ریزی وبه شانه هایم تکیه کنی.

دلم می خواد نغمه های سبز بهار را در گوشهایت زمزمه کنم.

می دانی از پائیز بیزارم : چون پائیز تمام ارزوهایم را  با خود به تاراج می برد.

                                " پس همیشه بهار من باش "

 

فرستنده  : ** اقا علی **

 

خواسته تقدیم کن به :  فرهنوش خانم



طبقه بندی: داستانک های ( زیبا )،  حرف دل... ،