آمار بازدید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
|
دسته بندی : داستانک های ( زیبا ) ,
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم . در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقرهای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ چهارشنبه 1 تیر 1390, 05:31 ب.ظ
برچسب ها : داستان پدری روستایی , و پسرش ,
دسته بندی : داستانک های ( زیبا ) ,

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
●●●●● برای دیدن مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390, 10:29 ق.ظ
برچسب ها : داستان زیبای حتمی دلیلی دارد … , رمان , داستانک , داستان , love ,
دسته بندی : داستانک های ( زیبا ) ,

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برایرفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی….متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد.
●●●●● برای دیدن مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390, 10:26 ق.ظ
برچسب ها : داستان زیبای ویلون زن , داستانک های رمانتیک , داستانک های عاشقانه , داستانک , رمان , رمان های عاشقانه , رمان های رمانتیک ,
دسته بندی : داستانک های ( زیبا ) ,

خلاصه ملک به خلق و خوی بد عادت کرده بود. اغلب اوقات انگشتر، او را متناسب با کارهایی که می کرد نیش می زد. سرانجام روزی بی طاقت گشت و انگشتر را دور انداخت. چنان شد که مردم را به ستمهای او تحمل نماند. روزی عزیز گردش می کرد دختری مه پیکر به نام قمر دید. همانقدر که زیبا بود، دو چندان دانا بود. دختر به عزیز گفت: هرگز همسر شما نخواهم شد.اینک خلاصه داستان شاهزاده عزیزوفرشته با قدری تغییر و تصحیح جزئی :
ملکی بود نیک اندیش روزی ملک به شکار رفته بود که ناگاه خرگوش سفیدی از دست سگ شکاری گریخته خود را به پای وی انداخت شاه اورا نوازش کرد و بنا به اشارت شاه خرگوش را به سرای همایون بردند و جای خوبی برای او تعیین کردند. شبی چون پادشاه در شبستان خود تنها شد ناگهان دید خانمی که از سر تا پا جامه سفید تر از برف پوشیده، پیدا شد خانم جوان در جواب پادشاه که متحیر بود که این زن از کجا آمده گفت: «من فرشته ام آمدم ببینم آنچه مردم در مورد خوبی شما می گویند راست است یا نه؟ به این سبب به صورت خرگوش در آمدم اگر به من رحم نمی کردی می دانستم که شما فرمانروای ستمگری هستید اکنون هر آرزویی دارید به من بگویید تا برآورده کنم»
●●●●● برای دیدن مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390, 10:23 ق.ظ
برچسب ها : داستان شاهزاده عزیز و فرشته -سیدجمال الدین اسدآبادی , داستانک های زیبا , رمان , عاشقانه , love ,
دسته بندی : تازه ها , داستانک های ( زیبا ) , حرف دل... ,
در زمان های قدیم یك كبوتر نامه رسان قرمز كه كفش های طلایی داشت و نوكش هم به رنگ بنفش بود
زندگی می كرد . در همان حوالیش یك بركۀ اب بود كه نزدیك آن بركه آب یك درخت پرتقال بود
كه پرتقالاش تو قرمز بودند.
یك روز كبوتر نامه رسان برای استراحت آمد روی درخت پرتقال تو قرمز نشست كه ناگهان چشمش افتاد
به یك لاك پشت سبز فسفری رنگ و لاغر كه لاكش به رنگ نارنجی بود
كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش قصه ما در همان لحظه عاشق و شیفته ی
لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی شد.
كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش هر روز می امد روی درخت پرتقال تو قرمز لب بركه
می نشست تا لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی را ببیند و هر روز سعی می كرد كه توجه
لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی را جلب كند.
كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش مرتب فكر می كرد كه چطوری
لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی را به خودش علاقمند كند . حتی رفت و
كتاب شازده كوچولو نوشته آنتوآن دو سنت اگزوپری را خواند بلكه آن كتاب بتواند بهش كمك كند اما
آن هم كارساز نیفتاد.
حالا یك تست خودشناسی :
از آن جایی كه عنوان وبلاگم (( به نظر شما )) است . داستان های آن هم با (( به نظر شما ))
تمام خواهد شد :
(( به نظر شما )) ادامه داستان چه خواهد شد ؟
حالت {{ 1 }} : كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش رفت و قصه عاشقی و دلدادگی خودش را با چند تا كبوتر نامه رسان دیگه كه از بچگی با هم دوست بودند را گفت و آنها به كبوتر گفتند كه اخر كبوتر نامه رسان كه به لاك پشت نمی خورد . تو چه جوری می خواهی با آن ازدواج كنی و ..... و اینگونه بود كه كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش كم كم عشقش نسبت به لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی را فراموش كرد .
حالت {{ 2 }} : كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش باز هم نا امید نشد و راه های مختلف دیگر را امتحان كرد هر روز برای لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی گل های رز مشكی می برد و خلاصه بعد از یك هفته خود لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی باب صحبت را باز كرد و رفت سر اصل مطلب و به كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش پیشنهاد ازدواج داد .
حالت {{ 3 }} : كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش كه خودش نر بود از آنجایی كه از قبل با لاك پشت های لاغر سبز فسفری لاك نارنجی آشنا نبود فهمید كه : ای بابا این لاك پشته هم كه نر است و سر كار رفته مثل جریان همان مار بود كه عاشق شده بود بعد از شش ماه فهمید كه شلنگ آب بوده ورفته سر كار
حالت {{ 4 }} :كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش درباره لاك پشت
لاغر سبز فسفری لاك نارنجی تحقیق كرد و وقتی دید نظر سایر لاك پشتها نسبت به
لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی خیلی بده داستان عشق و دلدادگیش را
فراموش كرد .
حالت {{ 5 }} :كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش رفت و از لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی خواستگاری كرد اما لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی بهش گفت : من می خواهم درسم را ادامه بدهم.
حالت {{ 6 }} :كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش رفت و از لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی خواستگاری كرد اما لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی چونر ازكبوتر نامه رسان خوشش نیامد گفت كه استخاره كردم بد اومد.
حالت {{ 7 }} : كبوتر نامه رسان قرمز كفش طلایی نوك بنفش رفت و به لاك پشت لاغر سبز فسفری لاك نارنجی گفت كه چند وقت است كه عاشقش است و بهش پیشنهاد ازدواج داد و لاك پشت هم قبول كرد و الان سال هاست كه آنها با هم خوشبختند .
خب . حالا اگر شما هیچ یك از 7 حالت بالا را انتخاب نكردین پس حداقل
پیدا كنید پرتقال فروش را .........
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390, 07:23 ب.ظ
برچسب ها : داستان رمانتیک ( Love ) ,
دسته بندی : تازه ها , داستانک های ( زیبا ) , حرف دل... ,
خیلی شعر قشنگیه !!!
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده و چون جذامیان از شهرها می رانندش
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها همراه با هذیان مستان به لفظ می آید هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم اما قادرم دوستت دارم را به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند
 گریم گرفت
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390, 06:41 ب.ظ
برچسب ها : شعرهای عاشقانه ... ,
دسته بندی : تازه ها , داستانک های ( زیبا ) , حرف دل... ,
خداحافظ ...
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی ...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!
![]()
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390, 06:38 ب.ظ
برچسب ها : خداحافظ ... , حرف دل , حرف عاشقانه ,
دسته بندی : نوشته های بچه های بندر "جدید" , تازه ها , داستانک های ( زیبا ) ,
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .... ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390, 06:27 ب.ظ
برچسب ها : یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!! , داستان عشقی و رمانتیک , داستانک , رمانتیک , جالب , سکسی ,
دسته بندی : نوشته های بچه های بندر "جدید" , تازه ها , داستانک های ( زیبا ) , سرگرمی و طنز , اس ام اس و جک ,
I Am Thankful....
I can see the beauty all around me
There are those whose world is always dark
خدا را سپاس
من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم
کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست
I am Thankful...
I can walk
There are those who have never taken their first step
خدا را سپاس
من میتونم راه برم
کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند حتی یک قدم بردارند
I Am Thankful ...
My heart can be broken
There are those who are so hardened they cannot be touched
خدا را سپاس
که دل رئوف و شکننده ای دارم
کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمیکنن
I Am Thankful ...
For the opportunity to help others
There are those who have not been so abundantly blessed as I
خدا را سپاس
به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم
کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند
I Am Thankful ...
I can work
There are those who have to depend on others for even their
most basic needs
خدا را سپاس
من میتونم کار کنم
کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند
I Am Thankful ...
I have been loved
There are those for whom no one has ever cared
خدا را سپاس
که کسی هست که منو دوست داره
کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست
مهربانی یعنی فرستادن یک نامه به یک دوست
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390, 07:36 ب.ظ
برچسب ها : خدا را سپاس ,
دسته بندی : نوشته های بچه های بندر "جدید" , تازه ها , سوژه کردن پسرا و دخترا و زن و شوهرا ( جدید ) , داستانک های ( زیبا ) , اس ام اس و جک ,
____________________$$$$$$$$$$$ __________________$$$$$$$$$$$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$___________$$$$ _$$$$$_$$$$$$$$$$$___________$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$__$$$$$$$$$ $_$$$$$$___$$$$$$$$ _$$$$$$$$$__$$$$$$$ $_$$$$$$$$___$$$$$$ $$_$$$$$$$$___$$$$$ $$$_$$$$$$$$__$$$$$$ _$$$_$$$$$$$$$_$$$$$ $$$$$ __$$$$$$$$_$$$$ $$$$$$$ __$$$$$$$$$__$ $_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$ $$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$ $$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$ _$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$ _$$$_$$_____________$$$$$$$$$$ _$$_$$______________$$$$$$$$$$ ___$$________________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ __$$$_________________$$$$$$$$$ $_____________________$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$__$$$$$ $___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$__$$$$$$$$§$
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق
میگذاشتند.
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده
میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
اگر هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله
میکردند،
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند
اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.
اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390, 07:34 ب.ظ
برچسب ها : اگر این ها نبود ... ,
دسته بندی : نوشته های بچه های بندر "جدید" , تازه ها , داستانک های ( زیبا ) ,

بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه
مهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسه
نگاه نکن به آسمون خورشید خانم رفته دیگه
اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمی گه
بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره
گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره
ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره
شب میره اما تو کوچه تاریکی شو جا میذاره
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390, 07:32 ب.ظ
برچسب ها : گل شکستنی ,
دسته بندی : تازه ها , نوشته های بچه های بندر "جدید" , داستانک های ( زیبا ) , سوژه کردن پسرا و دخترا و زن و شوهرا ( جدید ) , سرگرمی و طنز ,
منم آن بچه پولداری که الان تو می بینی مرا در این خیابان
همان هستم که شلوارم بود تنگ لباسم هر ورش باشد به یک رنگ
 به چشمم عینک Reyban گذارم به گوشم هدفون آی پاد گذارم
تو که مبهوت من هر روز بودی مرا حتما شناسایی نمودی
 پرادوم قرمز است و لامبورم زرد دو بنزم را پدر از "آخن" آورد
دوسالی هم خودم رفتم به خارج نوشتم اسم خود را توی کالج
 و چون در تنبلی ممتاز گشتم اروپا را که گشتم بازگشتم!
بهار مالزی را دوست دارم زمستان سوی آلمان رهسپارم
 روم گر بهر سرگرمی به پاریس دو ویلا می خرم در"کان"و در"نیس"
اگر یک هفته در تهران بمانم روم سوی فشم با دوستانم
 ایمیل و فکس من درجنب و جوش است موبایلم نیز همواره به گوش است
خلاصه زندگی شیرین و خوب است کجایش حاوی نقص و عیوب است؟
 نمی دانم چرا بعضی ز مردم نمی پویند راه لندن و رم؟!
اگر از غصه دنیا غمینی سفر باید کنی حتی زمینی!
 به یک جا ماندگاری حیف دارد سفر سوی فرانسه کیف دارد!
چرا نالی ز کمبود و گرانی؟ سفر کن جان من تا می توانی!
 ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟ بخور شیرینی و پیتزا به جایش!
چرا آخر پراید را دوست داری؟! بخر بنزی به عنوان سواری!
 چرا در شوش مسکن می گزینی؟ نداری ظرفی از پیرکس و چینی!
اتاق منزلت مانند گور است بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!
 کمی چون وقت من امروز ضیقه(!) کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!
اگر از خوب و بد بی اطلاعی بکن با بنده تشریک مساعی
 بگویم تا چه چیزی برگزینی و در دنیا کجاها را ببینی!
ولی فعلا ندارم وقت تفسیر که پرواز هلندم می شود دیر!
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390, 07:30 ب.ظ
برچسب ها : بچه مایه دار ( شعر طنز ) ,
دسته بندی : سوژه کردن پسرا و دخترا و زن و شوهرا ( جدید ) , داستانک های ( زیبا ) , سرگرمی و طنز ,
یک زن - من مردها را دوست دارم زیرا ....
من مرد ها رو دوست دارم. برای این که در کل ساختار های فکری ساده تری از ما دارند. درکشون به مراتب از درک زن ها ساده تره... هر چی که ما پیچیده ایم مرد ها ساده اند. اونا موجودات قوی ای هستند که ما رو حمایت می کنند.
· وقتی با یه مرد به یه کافه میری هیچ لذتی بالا تر از این نیست که درو برات باز می کنه و مثل یک جنتلمن صندلی رو برات می کشه و تو می شینی.
· خیلی با ادب تو رو مهمون می کنه.
· وقتی چیز سنگینی داری برات اونو حمل می کنه.
· وقتی توی خونه کمد و یخچالو هر چیز سنگین دیگه ای داری برات جا به جا می کنه بدون هیچ منتی!
· مرد این موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستیم درکش کنیم و عمرمونو خیلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختیم، همیشه مسئول کار های سنگین و سخته.
· خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کیسه ای این همه خرج می کردیم؟
· و بعد این که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر سخاوتمندانه برای ما چیزای خوب می خره
· اگه مرد نبود چه کسی برای ما این همه لباسا و جواهرات خوشگل می خرید؟ اصلن اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای این همه لباسای خوشگل طراحی می کردیم و می پوشیدیم؟
· و این همه جینگول پینگول به خودمون آویزون می کردیم؟
· ما خیلی وقتا فقط برای مردا آرایش می کنیم؟
· مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسیم.
· اگه تمام دوستای تو که دخترند ازت تعریف کنند که چقدر این دفه ابروهاتو قشنگ برداشتی، خداییش با یه بار گفتن یه مرد می تونی عوضش کنی؟
· آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنیم؟
· ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقیقتن می تونستیم خودمونو به محبت مردونه بسپاریم؟
· چرا به خودمون دروغ می گیم؟
· اگه مردا نبودن ما زنده بودیم، زندگی می کردیم، برای خودمون خرید می رفتیم و برای خودمون چیز می خریدیم، اما اون حمایت عاطفی عمیقی که یه مرد به زن می ده چه کسی به ما می داد؟
· همه ما یادمونه که وقتی بچه بودیم و سفر می رفتیم عاشق این بودیم که بابامون دستمونو تو خیابون تو دستش بگیره و حمایتمون کنه.
· جلوی در مغازه ها نق می زدیم و عروسک می خواستیم و هیچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می خرید.
· چرا ما به جای انتقامو بد جنسی خودمونو نمی سپریم به حمایت و محبت مردانه؟
· چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنیم؟
· به نظرم هیچی برای یه مرد از این جذاب تر نیست که بهش یاداوری کنیم که چقدر بهش احتیاج داریم. چقدر روح مردانه اش به ما آرامش می ده. چقدر این که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و مدل این دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.
· چقدر وقتی که در کنارشیم و اون دست تو جیبش می کنه، برای ما خرید می کنه و آژانس می گیره تا مثل یه لیدی برمون گردونه خونه، به ما اطمینان و آرامش می ده.
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
.:: ارسال مطلب توسط مرصاد بندار در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390, 07:11 ب.ظ
برچسب ها : یک زن - من مردها را دوست دارم زیرا .... ,
|
|