اگه توام تنهایی بیا پیش من ...

داستان زیبای حتمی دلیلی دارد …

نویسنده :مرصاد بندار
تاریخ:دوشنبه 2 خرداد 1390-10:29 ق.ظ

داستان های کوتاه - www.arashpic.com

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…

 

●●●●● برای دیدن  مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●


ادامه مطلب


داستان زیبای ویلون زن

نویسنده :مرصاد بندار
تاریخ:دوشنبه 2 خرداد 1390-10:26 ق.ظ

داستان های کوتاه - www.arashpic.com

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد  و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برایرفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی….متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد.

●●●●● برای دیدن  مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●


ادامه مطلب


داستان شاهزاده عزیز و فرشته -سیدجمال الدین اسدآبادی

نویسنده :مرصاد بندار
تاریخ:دوشنبه 2 خرداد 1390-10:23 ق.ظ

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Patogh98.com

خلاصه ملک به خلق و خوی بد عادت کرده بود. اغلب اوقات انگشتر، او را متناسب با کارهایی که می کرد نیش می زد. سرانجام روزی بی طاقت گشت و انگشتر را دور انداخت. چنان شد که مردم را به ستمهای او تحمل نماند. روزی عزیز گردش می کرد دختری مه پیکر به نام قمر دید. همانقدر که زیبا بود، دو چندان دانا بود. دختر به عزیز گفت: هرگز همسر شما نخواهم شد.اینک خلاصه داستان شاهزاده عزیزوفرشته با قدری تغییر و تصحیح جزئی :

ملکی بود نیک اندیش روزی ملک به شکار رفته بود که ناگاه خرگوش سفیدی از دست سگ شکاری گریخته خود را به پای وی انداخت شاه اورا نوازش کرد و بنا به اشارت شاه خرگوش را به سرای همایون بردند و جای خوبی برای او تعیین کردند. شبی چون پادشاه در شبستان خود تنها شد ناگهان دید خانمی که از سر تا پا جامه سفید تر از برف پوشیده، پیدا شد خانم جوان در جواب پادشاه که متحیر بود که این زن از کجا آمده گفت: «من فرشته ام آمدم ببینم آنچه مردم در مورد خوبی شما می گویند راست است یا نه؟ به این سبب به صورت خرگوش در آمدم اگر به من رحم نمی کردی می دانستم که شما فرمانروای ستمگری هستید اکنون هر آرزویی دارید به من بگویید تا برآورده کنم»

 

●●●●● برای دیدن  مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●


ادامه مطلب


داستان همسری که عشق او را از طلاق منصرف کرد !

نویسنده :مرصاد بندار
تاریخ:دوشنبه 2 خرداد 1390-10:11 ق.ظ

داستان همسری که عشق او را از طلاق منصرف کرد ! | FarsPatogh.COm

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

 

●●●●● برای دیدن  مطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید ●●●●●


ادامه مطلب